تحولات منطقه

اینجا تهران است؛ کلان‌شهری که این روزها زیر سایه‌ی سنگین‌ترین تهدیدها، صبورانه ایستاده است. شهری که مردمانش، صدای غرش موشک‌ها را در دل شب می‌شنوند و صبح، دوباره با صلابت راهی کوچه و خیابان می‌شوند.

پایتخت در آغوش انیس‌النفوس / روایت زیارتی در میانه میدان نبرد
زمان مطالعه: ۲ دقیقه

تهران این روزها، تهرانی است که زخم‌هایش را پشت لبخندهای غیرتمندانه پنهان کرده؛ شهری که زخم جنگ را نه در اخبار که بر تن خیابان‌هایش لمس می‌کند. اما کیست که نداند دل‌های این مردم، چقدر نازک شده و چقدر تشنه‌ یک جرعه آرامش است؟
درست در میانه‌ همین روزهای پرالتهاب، وقتی عقربه‌های ساعت به وقت دلتنگی رسیده بود، اتفاقی افتاد که غبار خستگی را از چهره‌ پایتخت شست.

ظهور خورشید در میانه‌ی هیاهو
تصور کنید؛ مادری دست فرزند کوچکش را گرفته، سربند یا امام رضا(ع) بسته و با پرچمی در دست به خیابان انقلاب آمده. ناگهان، همهمه‌ی جمعیت جای خود را به سکوتی لرزان می‌دهد.
صوتی آشنا، صوتی که انگار از فرسنگ‌ها دورتر، از خنکای صحن و سرای ملکوت برخاسته، در فضای میدان طنین‌انداز می‌شود: «اللهُمَّ صَلِّ عَلَی عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا الْمُرْتَضَی...»
چشم‌ها خیره می‌ماند. صفی منظم از خادمان باوقار حضرت شمس‌ الشموس، با همان لباس‌های سرمه‌ای آشنا و نشان‌های طلایی، در دل خیابان و بین مردم ظاهر می‌شوند. در دست یکی از آن‌ها و در جعبه‌ای، پرچم سبز رضوی دیده می‌شود، پرچمی که پناهگاه یک سرزمین است.
مادر دست فرزندش را فشار می‌دهد و اشک از چشم‌هایش سرازیر می‌شود. دختر می‌گوید: مامااان پرچم امام رضا(ع) اومده پیشمون، دیدی گفتم سربند امام رضا(ع) می‌خوام؟

اینجا قدِ بلند غیرت خم می‌شود
وقتی نوای یا امام رضا(ع) بین مردم می‌پیچد، مردی قد بلند و چهار شانه که پرچم بزرگ ایران را روی دستش گرفته می‌زند زیر گریه‌. شانه‌هایش می‌لرزد و قد بلندش خمیده می‌شود.
با پشت دست اشک‌هایش را پاک می‌کند و بلند می‌گوید:یا امام رضا(ع)، چقدر خوب شد که خادمات اومدن...

روایت آنکه جا مانده بود...
در گوشه‌ای دیگر، جوانی کوله‌پشتی‌اش را جابه جا می‌کند؛ از آنها که قرار بود همین هفته، مسافرِ مشهد باشند. می‌گوید: همه چیز آماده بود، اما جنگ و شرایط کار، پایم را زنجیر کرد. دلم گرفته بود. داشتم با خودم می‌گفتم یعنی آقا ما را یادت رفته؟ حالا در حالی که لرزش صدایش را پنهان نمی‌کند، ادامه می‌دهد: فکرش را نمی‌کردم حضرت، خادم‌هایش را بفرستد کف خیابان ولی عصر(عج) تا به من جامانده بگوید: حواسم به تو هست، زائر دورافتاده...
این همان خصلت رضوی است؛ امامی که به نام انیس‌النفوس شناخته می‌شود، صبر نمی‌کند تا زائرِ خسته به او برسد؛ خودش آغوش باز می‌کند و به سراغ جان‌های خسته می‌آید.

سکینه‌ی قلب در میانه‌ی کارزار
حضورِ این کاروان در میان نیروهای امدادی، اورژانس و هلال‌احمر، صحنه‌هایی خلق کرد که قلم از توصیفش عاجز است. امدادگرانی که شب‌ها شاهد تلخ‌ترین صحنه‌های آسیب موشک‌ها بودند، حالا سر بر شانه‌ی خادمان می‌گذاشتند و عطر حرم، با بوی خاک جنگ در مشام شهر پیچیده بود.

صدای هم خوانیِ جمعیت بلند شد: «ای حرمت امن‌ترین تکیه‌گاه...»
در آن لحظه، میدان انقلاب و ولی عصر(عج) ، دیگر جزئی از جغرافیای تهران نبودند؛ آنجا پاره‌ای از خاک بهشت علی ابن موسی الرضا(ع) شده بود. مردم با لمس آن پرچم، گرما و حرارت ضریح را حس می‌کردند. این یک زیارت از راه دور نبود؛ یک ملاقات حضوری بود میان سلطان و سربازانش.

تهران، شهر رضا(ع)
تهران شاید زیر آتش باشد، شاید تنش زخمی کینه‌ دشمنان باشد، اما این شهر، با این توسل‌ها دوباره جان گرفت. خادمان رفتند، اما عطر حرز امام رضا (ع) در رگ‌های شهر باقی ماند.
مردم پراکنده شدند، اما این بار با قلبی آرام و گام‌هایی استوار؛ چرا که فهمیدند در این میانه، دستی غیبی بر سرِ این شهر است و سایه‌ی آن پرچم سبز، از هر گنبد آهنینی محکم‌تر و ایمن‌تر است.
اینجا ایران است؛ مملکت علی‌بن‌موسی‌الرضا (ع) و این شهر، زیر سایه امام و با قیام این مردم تا ابد استوار خواهد ماند.
مهلا دانشمند

منبع: آستان نیوز

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha